هدر اصلی
اخبار > شهید شاخص سال 1396 سازمان بسیج هنرمندان معرفی شد


|
شهید ماشاالله صفاری به عنوان شهید شاخص سال 1396 معرفی گردید

جواد جمیری، مسئول فرهنگی، اجتماعی سازمان بسیج هنرمندان کشور در گفتگو با  خبرنگار ما، در خصوص جواد جمیری، مسئول فرهنگی، اجتماعی سازمان بسیج هنرمندان کشور در گفتگو با  خبرنگار ما، در خصوص معرفی  شهید شاخص سال گفت:هر سال را با نام و یاد یکی از شهدای هنرمند آغاز می کنیم وامسال نیز مانند هر سال نوروز را و سال جدید را با نام شهیدی جاوید آغاز می کنیم . 

شهید  ماشاالله صفاری از شاعران انقلابی استکه امسال را به نام او نام گذاری کرده ایم.

زندگی نامه شهید : 

 

بسم رب الشهداء و الصديقين

 

شهيدماشاالله صفاري ( بندي سيرجاني)از سال 1342در عنفوان جواني همراه با نهضت امام مبارزاتي را با رژيم ستمشاهي شروع كرد چند سال قبل از انقلاب با همراهي شهيد نصيري لاري از شهداي هفتم تير (هفتاد و دو تن )مبارزاتش را گسترده تر كرد ايشان به همراه چند تن از دوستان بسيار نزديكش بعنوان هسته هاي اوليه مبارزات عليه طاغوت در شهرستان سيرجان شناخته ميشوند

شهيد از ذوق و قريحه خود براي رسيدن به اهداف و پيشرفت انقلاب اسلامي استفاده ميكرد و در مناسبات مختلف از استعداد خود بهره ميگرفت و اشعارش باعث ايجاد شور در مردم مبارز سيرجان ميشد

 پس از به اتش كشيدن مسجد جامع كرمان و سينما ركس ابادان يكي از شعارهاي جاودانه اش را سرود :

 

مسجد كرمان را، كتاب قران را، ركس ابادان را، شاه به اتش كشيد

           

 از جمله شعارهاي ديگر:  

         بنازم خداوند اگاه را   خدايي كه زد بر زمين شاه را    بت وبت پرستان گمراه را

                                                            و

مارا خميني صاحب اختيار است   نه كارتر و نه شاه و بختيار است

هر روز محبوبيت او در بين مردم و مبارزان بيشتر وخشم رژيم ستمشاهي عليه او برانگيخته تر ميشد .از انجا كه در بديهه سرايي خوش ذوق بود در بحبوحه رفتن شاه مردم مبارز به سردمداري شهيد و دو تن ازدوستان بسيار نزديكش وبا شعر ها و شعار هاي به موقع شهيد كه باعث شور مردم شده بود موفق به پايين اوردن مجسمه شاه شدند و انقدر فشار هاي ژاندارمري سيرجان به زياد شد كه به همراه همسرش شبانه از سيرجان فرار كردند و به كرمان رفت شعر ها گفت و شعار ها ساخت ودر اولين فرصت به سيرجان بازگشت وتا اخربه مبارزاتش ادامه داد  وبعد از انقلاب  با اينكه او پشنهادپست هاي گوناگون در سيرجان واستان كرمان داشت از جمله فرمانداري سيرجان و ... حتي اسلحه و محافظ همه را رد كرد و مخلصانه به فعاليتهاي فرهنگي خود ادامه داد 

 

      همانطور كه خودش ميگويد:

 

نشدم منحرف از راه خدا                  بود با انكه بسي دام بلا

قصدم اين بود به قران مجيد             كه شوم در ره اسلام شهيد

از گناهان همگي پاك شوم             ابرومند در افلاك شوم

دل ز لذات جهان برگيرم                جام از ساقي كوثر گيرم

همانطور كه وصيت كرده بود اين شعر بر روي سنگ قبرش حك شد

او حدود بيست جزء قران را حفظ بود بارها بري جبهه نام نويسي كرده بود كه دوستانش از او مي خواستند پشت جبهه فعاليت داشته باشد او هم شعر ميگفت هم مداحي ميكرد و اين را مديون مادر بزرگوارش بود كه در زمان رضا خان مدرس قران و مداح اهل بيت بود پرورش در دامان چنين مادري تقديري چنين زيبا برايش رقم زد.

اذر ماه 1364در هفته بسيج هنگامي كه كاروان راهيان كربلا براي ياري رساندن ،پشتيباني و تقويت روحيه رزمندگان دلير اسلام عازم مناطق جنگي بود كاروان فرهنگي ارشاد با تركيبي قوي و منسجم وبا حضور جمع كثيري از شعراي استان و هنرمندان ونيروهاي فرهنگي نيز عازم شدند تا رسالت هنر وادب را در قبال دفاع جانانه امتي مقاوم و تنها بانجام رساند در اين ميان ودر طول مسير دو چهره درخشان بلحاظ خصوصيت هاي ويژه و خلوص و صفايشان توجه همراهان را به جلب نمود ماشاالله صفاري (بندي سيرجاني )كه نمك هر انجمن بود و حسين ارسلان( رخشا ) كه با سير در عالم عرفان و ملكوت جذابيت خاصي در سخنانش مشهود بود و بالاخره پس از فراز و نشيب ها  وخاطرات بس شيرين وبياد ماندني كاروان به مقصد رسيد انجا كه ميعادگاه همه عاشقان بود و هرانچه  و هر انكه مي خواستي در ان جا مي يافتي  هرچه بود عشق بود و هر كه بود عاشق .

يك هفته اي با حضور كاروان در جمع رزمندگان در يگانهاي مختلف مي گذشت وپاي اين كاروان شعر و  آن دو همسفر ويژه به هر محفلي كه ميرسيد شوري به پا ميكرد و حالتي نو و اولين عكس العمل ان در مجاورت رزمندگان اسلام بلا فاصله متجلي ميشد و هر كس سعي ميكرد مقصود و منظور خويش را در قالب شعر ويا با حالتي موزون به طرف مقابل برساند  حتي پيش مي امد كه دلير مردان از شاعران  وبخصوص (بندي )كه تسلط  و مهارت عجيبي  در بديهه سرايي داشت در خواست شعر في البداهه ودر وصف هر شهر و دياري ميكردند و او نيز صادقانه و با خلوص و بدون تكلف برايشان شعر مي سرود پس از طي مراحل شب شعري در محل مهديه لشكر 41 ثارالله و با حضور شاعران تشكيل گرديد بندي خود مجري شب شعر بود ودر لابلاي اعلام برنامه ها وبه تناسب ودر قالب شعر سايرين شعري مي سرود وشعر خويش را نيز عرضه ميكرد ودر پايان جلسه نيز كل  محتواي جلسه را در قالب شعر تنظيم و به لشكريان اسلام هديه كرد نوبت به رخشا كه رسيد گفت من يكي از افتخاراتم اين است كه 20سال معلم هستم و امروز در جمع شما خود را شاگرد مييابم و هر يك از شما را معلمي بزرگوار كه بايد درسها از شما گرفت و در لحظات پاياني جلسه ناگهان حالت نو در بندي پيش امد و اينبار كه پشت ميكروفون قرار گرفت با حالتي معصومانه و با خلوص عجيبي گفت من چون قصد دارم كه       ان شاالله فردا شهيد بشوم گفتم شايد فرصتي نباشد كه همه اشعارم را براي شما بخوانم اين بود كه هرچه شعر داشتم امشب براي شما خواندم اين گفته بالبخندي از جانب رزمندگان بدرقه شدو جلسه به پايان رسيد در محل استراحت بندي حالت پيش امده را حفظ كرد و در خوابگاه سايرين را بدور خودش جمع كرد و مجلس ختمي برگزار نمود و حتي مي گفت معمول است در مجالس ترحيم كاكائو ميدهند من چون كاكائو ندارم مقداري نان بربري خشك بهمراه دارم و انها را اورد و به مهمانان دادو از انها خواست كه برايش فاتحه بخوانند و طلب امرزش كنند اين امر نيز به شوخي برگزار شد تا سرانجام روز موعود فرا رسيد صبحگاه بيستم اذر 64 مقصد اسكله تبور (حورالعظيم)سنگرهاي كمين رزمندگان واين خواست هردو انها بود حضور در ابتدايي ترين خطوط نبرد صبح روز 20پس از طي مسير و حضور در اسكله تبور انتظار امدن قايق انان را بي تاب كرده بود هر يك سعي داشتند بي تابي خويش  و انتظار را با كاري پشت سر بگذارندگاهي صحبت با رزمندگان و گاهي گرفتن عكسهاي يادگاري يكي از برادران ارشاد كرمان كه بندي به او لقب عكاس الشعرا داده بود اين مهم را عهده دار بود يعني ثبت اخرين لحظات عمر دو سردار شعر و ادب ناگاه صداي بندي اورا متوجه خودش كرد كه فلاني بيا من يك همشهري پيدا كرده ام سپس برلب اب ايستاد و گفت بيا اخرين عكس را با همشهري ام بگير ورخشا نيز به انان ملحق شد و انگاه هردو شهيد در اخرين لحظات قبل از سوار شدن بر قايق اخرين عكس خويش را گرفتند بالاخره انتظار بسر امد و قايق اماده شد همه چيز مهياست گويا تقدير اين بوده كه روز به نيمه برسد واين قايق كه از ابتداي روز برادراني براي راه اندازيش در تلاش بودند به مركب شهادت تبديل شد همه سوار شدند در ابتداي راه قايق ران براي گرفتن سوخت به سوي اسكله راند ودر ميانه راه صداي غرش ضد هوايي و انفجار بمبهاي دشمن در هم اميخت قبل از رسيدن به لبه ديگر اسكله راكتي در اب و پشت قايق منفجر شد و پس از ان درست در لبه اسكله ودر هنگام پياده شدن حاضرين در قايق بمبي خوشه اي در فاصله يك متري بالاي قايق منفجر شد و پس از لحظاتي گيجي و سر در گمي كه شايد در اثر موج انفجار حاصل شد بندي و رخشا هريك با بدني مجروح كه اماج تركش هاي بمب خوشه اي قرار گرفته بودبر گوشه اي از خاك افتاده بودند پس از ان زخمي ها به بيمارستان امام رضا (ع) در پشت خط منتقل شدند اما تلاش پزشكان مؤثرواقع نشد و دو عزيز  همراه هم به عهدي كه بسته بودند وفا كرده و به شهادت رسيدند

اينك زندگي پر افتخار اين شاعر خوب و صميمي ومتواضع را براساس دست نوشته خودش مرور ميكنيم :

من ماشاالله صفاري در بيستم ديماه هزار و سيصدو بيست و شش در سيرجان متولد شدم پدرم محمد جواد معروف به محمد جعفر پسر بخشعلي صفار از مردم ساردوئيه بوده و پداران او هم مسگر بوده اند كه در گذشته اي دور از ساردوئيه به سعيد اباد امده  و ماندگار شدند مادرم از طرف مادر نوه علي محمد يزدي است كه او هم كاسب و رنگرز بوده و از يزد به سيرجان امده اما از طرف پدر دختر درويش جعفر است و درويش جعفر پسر درويش محمد علي از طايفه بچافچي و از تيره عباسلو است واين درويش محمد علي كه عشاير اورا درويش مندلي ميگفته اند شاعر و درويش بي نياز بوده و اكثر عمر خود را با كتب مذهبي و ادبي گذرانده گر چه راه امرار معاشش كشاورزي بوده و از عايدات دهات بيدستان چنار كف و عباس اباد كه مختصري از انها را مالك بوده روزگار ميگذرانده تا انجا كه شنيده ام ان مرحوم آثارش را كه اغلب در مدح و مرثيه ائمه اطهار سروده بود جمع اوري كرده كه متاسفانه هر چه جستجو كردم اثري از ان ديوان بدست نيامد مرحوم سرهنگ ايلپور كه در امامزاده علي مدفون است مي گفت درويش مندلي را بخوبي مي شناسم او شاعر بود و اهل ذوق  ودر ادبيات فارسي و عربي در ايل بچاقچي بي نظير بود حقيقت اينست كه من كاسب و كاسب زاده و داراي استعداد شاعري بوده و هستم كه امري خدادادي است منزل مسكوني ما مكتب خانه بود و مدرس ان مادرم بود كه قران وكتب مذهبي و ادبي از جمله ديوان حافظ و صحبت لاري را تدريس ميكرد و من در همين مكتب بدنيا امدم و از بدو طفوليت با كتب نامبرده اشنا شدم بهمين علت زودتر از حد معمول اثار طبع خداداد در من ظاهر شد و قبل از ورود به دبستان در حاليكه سواد نوشتن نداشتم بسياري از ابيات حافظ و ايات قران را از حفظ  داشتم خود نيز شعر ميگفتم و ديگران يادداشت ميكردند در جايي گفته ام:

در دلم از روز اول عشق جانان داشتم        من نشان شاعري قبل از دبستان داشتم

اما در كلاس سوم دبستان بودم كه اولين صله را گرفتم كه يك چك بود اما نه چك بانك بلكه به معني كشيده (سيلي)كه از ناظم دبستان سعدي دريافت داشتم چرا كه شعري سروده و خوانده بودم و يكي از همكلاسي ها گفته بود من دروغ ميگويم اما وقتيكه به حقيقت امر پي برد در اجراي نمايشنامه اي ضمن تعريف از من خواست كه ان شعر را بخوانم واز همان روز بود كه بعنوان شاعر شناخته شدم من خيلي اميدوار بودم و خود را از بزرگان ادبي ميديدم :

ليك افسوس كه مقدور نشد           انچه ميخواست دلم جور نشد

كتابي نوشته ام بنام سرقت نامه كه حدود 20سال بطور متناوب روي ان كا كرده ام من در بديهه سرايي بيشتر كار ميكنم و بديهي است كه يك شعر في البداهه در ظرف چند ثانيه سروده ميشود هر چقدر هم از نظر شهود عيني براي مكان و زمان خاص جالب باشد در مقايسه با اثار شعرايي كه روزها براي يك قطعه شعر كار ميكنند جلوه اي ندارد اين بود  انچه شهيد نوشته بود اضافه ميكنم وي در سال54بوسيله و به معرفي دوتن از شاعران كرماني به انجمن خواجوي كرماني راه يافت و از همان نخستين جلسه مطرح شد مطرح در قدرت بيان، ژرف نگري ،بديهه سرايي و حق پرستي .شهيد بندي به گفته يكي از صاحب نظران علاوه بر قريحه هنري فردي حساس ودر قبال جريانات انحرافي و  افراد بدون تعهد شديدالتاثير بود و هرگز پيرامون ثناگويي و تملق نگشت اري كسيكه ازراه كسب و كار شرافتمندانه و پرداختن به كار رادياتور سازي امرار معاش ميكرد حقجو حقگو هم بود نمي توانست  جريانات خلاف اصول عاليه اسلامي انساني را تحمل كند بخصوص كه در جواني سالها به ورزش باستاني روي اورده بود و يك كشتي گير خوب مطرح و مدال اور محسوب مي شد مجموعه اينها در شخص مي تواند بهترين و مطمئن ترين ضامن باشد براي خوب بودن اشرف مخلوقات بودن و بندي نه به اغراق كه به حق خوب بود و شريف

 

                                                   به روايت همسر :

او كه سالها قبل از انقلاب از زمانيكه اشعار تند و انتقاديش را در روزنامه توفيق منتشر ميكرد در حاليكه هنوز جواني 22-23ساله بود در سال 56 پس از ديداري كه با شهيد نصيري لاري از شهداي هفتم تير داشت به كلي ماهييت ستيزه جوييش را با نابكاران روزگار نشان داد مريد او شد و مرتب به جلسات و مكانهايكه مبارزان بارژيم طاغوت حضور داشتند ميرفت شعرها ميسرود وشعارها ساخت و فرياد ها زد تا جائيكه مدتي تحت تعقيب مامورين رژيم قرار گرفت حتي يك بار او را به گلوله بستند كه يكي از دوستان اوشهيد خليل اصغري خود را سپر بلاي او كرد و شهيد شد ولي شهيد بندي با عزمي جزم ادامه داد و رفت تا در اولين اعزام در گروههاي تبليغاتي هنري در 11/9/64به همراه شعراي استان ودر معيت دوست صميمي اش شهيد رخشا با كاروان راهيان كربلا عازم جبهه شد

 

قسم بنام تو بندي كه جان ميگيرم             ازدرگه ايزدي كمي زمان ميگيرم

 

تا نام بلند تو دوباره فرياد كنم                از روح الهي خودت توان ميگيرم










نسخه چاپي ارسال به دوست
نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج




آخرین اخبارپربیننده ترین اخبار